۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

طنز ابراهیم نبوی در پی اهانت به سید حسن خمینی

مطلب قرار بوده طنز باشه اما واقعا تلخه...

روح خمینی( با تعجب نگاه می کند): این جی پی اس شما درست کار می کند؟ فکر کنم عوضی آمدیم ترمینال خزانه.

روح توسلی: نه حاج آقا، جی پی اس درسته، اینها اتوبوسه که باهاش مردم رو آوردن.

روح خمینی: ولی قبلا مردم با ماشین خودشان می آمدند، لکن چطور شده، اینها که روش نوشته گرمسار و رباط کریم و اسلامشهر.

روح توسلی: فکر کنم مردم رو از شهرهای اطراف با اتوبوس آوردند.

روح خمینی: چرا اینقدر کم آمدند برای ما؟

روح توسلی( خجالت زده): هر سال زیادتر می آمدند، ولی امسال مثل اینکه کم شدند.

روح خمینی( نگاهی به صف اول جمعیت می کند): پس رفقای ما کجا هستند؟ آقای صانعی، آقای موسوی اردبیلی، آقای کروبی، آقای موسوی....

روح توسلی: حاج آقا، آقای صانعی دیگه از خونه بیرون نمی آد.

روح خمینی: چرا؟ مریض شده؟ اگر مرحوم شده بود یک سری به ما می زد.

روح توسلی: نه حاج آقا، جلوی سفر ایشون رو گرفتند، نمی تونه بیاد.

روح خمینی: نکنه آمریکا و اسرائیل در این مملکت هجمه کرده است به ما نگفتید.

روح توسلی: نه، ولی اوضاع خیلی خوب نیست، آقای کروبی رو دیروز کتک زدند.

روح خمینی: پس منافقین آمدند سرکار، این کروبی را کسی جرات نداشت کتک بزند، خود ما هم می خواستیم یک حرفی به او بزنیم، می ترسیدیم.

( در همین موقع هاشمی رفسنجانی وارد جمع می شود)

روح خمینی: بالاخره یک نفر آشنا دیدیم، این اکبر آقا هر سال برای ما سخنرانی می کند، خدا عمرش را طولانی کند.

روح توسلی: ولی امسال ایشون از نماز جمعه و نماز جماعت ممنوع شده و امروز هم نمی خواست بیاد، نمی دانم چطور آمد؟

روح خمینی: چطور شما می گویی آمریکا و اسرائیل حمله نکرده و کروبی را کتک زدند و هاشمی نمازش ممنوع شده، حتما انقلاب شده؟

روح توسلی: نه حاج آقا، چطوری بگم.

( در همین موقع احمدی نژاد برای سخنرانی وارد می شود.)

روح خمینی: خدا رحمت کند اون وزیر شعار را، آدم خوبی بود. این کیه که وزیر شعار شده؟

روح توسلی: این وزیر شعار نیست حاج آقا، این احمدی نژاده که رئیس جمهور شده.

روح خمینی: عجب! این رئیس جمهور کدام مملکت شده؟

روح توسلی: ایشون رئیس جمهور ایران شده.

روح خمینی( با دقت نگاه می کند): مزاح می کنید؟ این شده رئیس جمهور؟ مگر خاتمی و موسوی و بهزاد نبوی و هاشمی و خامنه ای و ناطق مردند که این رئیس جمهور شده؟

روح توسلی: والله حاج آقا! بهزاد نبوی توی زندانه.

روح خمینی: اون نبوی رو نمی گم که جزو انجمن حجتیه بود، آقا بهزاد خودمان رو می گم که معاون موسوی بود، اون چرا رئیس جمهور نیست؟

روح توسلی: عرض کردم که همون بهزاد نبوی زندانه.

روح خمینی: شوخی می کنی؟ کی جرات کرده اون را زندانی کنه؟ میرحسین یک کلمه به اونها می گفت که ما این بهزاد را دوست داشتیم، زندانش نمی کردند.

روح توسلی: حاج آقا! اتفاقا بخاطر حمایت از موسوی زندانی شده، خود موسوی هم تحت تعقیبه.

روح خمینی( نگاهی دقیق می کند): فکر کنم شما اشتباه می کنی، اولا آنطور که معلوم است اینجا شبیه مرقد ماست ولی ایران نیست، چون همه جا پرچم لبنان و فلسطین دست شان است، این آقا هم حتما فلسطینی است، وگرنه چطور آن همه آدم داشتیم این را رئیس جمهور کردند. اصلا چرا همان نخست وزیر ما را رئیس جمهور نکردند؟

روح توسلی: عرض کردم که، میرحسین اگر بیاد اینجا اون را کتک می زنند.

( در همین موقع چشم خمینی به انصاری می افتد)

روح خمینی: این آقای انصاری خودمان است، معلوم می شود که شما درست گفتید اینجا ایرانه، ایشان از همه به ما نزدیکتر بود.( انصاری با احمدی نژاد حرف می زند): این که رئیس جمهور است چرا لباسش شبیه راننده کامیون است؟ اینطور نبود که اینها از این کارها بکنند؟ اسمش چی است؟

روح توسلی: اسمش محمود احمدی نژاد است.

( در همین موقع احمدی نژاد می رود و حسن خمینی می آید.)

روح خمینی: این حسن ما هم چقدر بزرگ شده. از همان بچگی بچه باهوشی بود.

( یک دفعه جمعیت شروع می کنند علیه سیدحسن خمینی شعار دادن و او سخنرانی اش را قطع می کند و به پشت پرده می رود.)

روح خمینی( با تعجب): اینها چه شعاری می دادند؟ چرا نگذاشتند نوه ما سخنرانی کند؟

روح توسلی: شعار می دهند " سید حسن نصرالله، نواده روح الله"

روح خمینی( شگفت زده): یعنی سیدحسن نصرالله نوه ماست؟ این آقای انصاری این چیزها را تکذیب نمی کند؟

روح توسلی: حاج آقا! کسی حرف آقای انصاری رو گوش نمی ده.

( در همین موقع شعار مرگ بر موسوی می دهند)

روح خمینی: من فکر کنم شما خبر ندارید و این منافقین و آن رجوی مملکت را در دست گرفتند و خوف آن دارم که اسرائیل گرفته باشد، وگرنه چطور به نخست وزیر من می گویند مرگ بر موسوی؟( نگاهی به عکس های بزرگ خودش به درودیوار می کند.) این طور نباشد که عکس های ما را به دیوار بچسبانند و نوه ما را بیرون کنند و نخست وزیر ما را شعار مرگ بدهند( فکری می کند): نکند این علی آقای خامنه ای هم مرده، اون که بعد از ما رهبر شده بود.

روح توسلی: نه، ایشان زنده است.

( در همین موقع خامنه ای وارد می شود و شروع به سخنرانی می کند.)

روح خمینی( چند دقیقه ای گوش می کند): این حرف ها چی است این می زند؟ این به کی می گوید طلحه و زبیر؟

روح توسلی: فکر کنم منظورش کروبی و هاشمی و خاتمی و موسوی است.

روح خمینی: این حرف ها را علی آقا می زند؟ جلوی عکس ما؟

روح توسلی: بله، الآن چند سالی است که اینطور شده؟

روح خمینی: شما مطمئنی که اینها اسرائیل و آمریکا در آن نفوذ نکرده که اینطور حرف می زنند برای دوستان ما و عکس ما را هم آویزان می کنند؟

روح توسلی: بله، همین طور است که می بینید، من هم بخاطر همین سکته کردم.

روح خمینی: پس این اکبر آقا که آن سال آمده بود می گفت علی آقا آدم خوبی است، البته گلایه می کرد، ولی نه اینطور، ما هم گفتیم که خودتان دروغ گفتید و این را رهبر کردید، حالا خودتان جمعش کنید. حالا چرا مجلس خبرگان این را عوض نمی کند؟

روح توسلی: چون سپاه نمی گذارد.

روح خمینی: سپاه که یک افراد وفاداری در آن بودند.

روح توسلی: خیلی از آنها هم برکنار شدند.

روح خمینی: پس یعنی ممکن است ما هم اگر بودیم ما را می گرفتند و تبعید می کردند؟

روح توسلی: نه حاج آقا! آن زمان شاه بود که می گرفتند و تبعید می کردند، حالا یا می کشند یا حصر می کنند.

روح خمینی: ببینم، هنوز اسمش جمهوری اسلامی است؟

روح توسلی: بله، این یکی هنوز عوض نشده، هنوز اسمش جمهوری اسلامی است.

( خمینی یک لحظه فکری می کند، نگاهی به عکس هایش در دست مردمی که ساندیس می خورند می اندازد و پرواز می کند و می رود.) 

 

ابراهیم نبوی

    

-- 
دروغ در اصطکاک با واقعیت فرسوده می شود .... کافیست رسانه ی حقیقت باشید

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

جهنم در جمهوری اسلامی

 جهنم در جمهوری اسلامی 


سال پیش، هفته ای قبل از انتخابات پر آشوب 12 ژوئن (22 خرداد)، ایران ملتی لب ریز از بزم شادی و بحث های پرشور بود.

 

اتهامات دو جانبه امواج رسانه ای را پر کرده بود، و جمعیت کثیر مخالفان و طرفداران محمود احمدی نژاد رئیس جمهور کشور، خیابان ها را. موج دیر هنگام سبز، ناگهان پشت میر حسین موسوی، نامزد اپوزیسیون را گرم کرد.

 

آنگاه شب فرو بست و هراس جای اش را پر کرد. «پیروزی» احمدی نژاد با بی رحمی تمام جشن گرفته شد، درست همانطور که شایسته توطئه ای براندازانه است. آدم کشان مسلح، با مجوز جمهوری اسلامی در دست، در پی گشتن مردم و کتک زدن زنان، همه جا پرسه می زدند.

مراجع عظام که ملبس به آن کلمات زیبای - «به نام خداوند بخشنده مهربان» - اند، زمانی که آن نیرو های سرکوب و آدم کش را آزاد می کردند،  هیچ بخشندگی و مهربانی از خود نشان ندادند. نیرو هایی، که شور و حرارت پیش از انتخابات را به وهم و خیال، و روشنفکران و متفکران را به لاشه ای نالان، که برای «اعتراف» به برنامه ریزی برای انقلاب مخملی آماده شد، تبدیل نمودند.

من به عمر خود ندیده بودم که حالت ملتی چنان یک شبه متحول گردد، یا امید های نسلی چنان ارزان به زیر پا گذاشته شود.

پشت دیوار های زندان اوین، و بازداشتگاه مرموز کهریزک، هزاران نفر، بازداشت شده، کتک خورده و مورد آزاد قرار گرفتند؛ و ده ها نفر هم جان خود را از دست دادند. هنوز گزارش کامل این وقایع در نیامده است، اما حداقل این مدرک موجود است:

«مرد، «بسم الله رحمان رحیم..» می گوید و محسن خود اش را محکم می گیرد. زمزمه کوتاهی و چیزی محکم به کف پاهای محسن می خورد. دردی غیر قابل تصور در بدن اش جاری می شود که تا شقیقه های اش پیش می رود، دردی که آدم را به مرز دیوانگی می رساند. محسن به زحمت صدای فریاد های خود را می شنود. آن قدر به بند هایی که دست و پا های اش بسته شده، می کوبد که مچ دست و پای اش پاره می شود.»

«کتک زدن ها ادامه می یابد. پیش از هر ضربه مرد، "یا حسین!" می گوید تا این که زدن های اش را متوقف می کند تا نفسی تازه کند. او با محسن حرف می زند. او را دغل باز و خائن به خدا می نامد. بعد دوباره شروع می کند.»

نقل قول بالا، از کتاب مهمی، به نام «مرگ بر دیکتاتور!» آورده شده، که توسط شخصی متخلص به افسانه مقدم نوشته شده است. کتاب که این ماه، توسط فرار، اشتراس و گیروکس (Farrar, Straus and Giroux) منتشر شد، مرا یک راست بازگرداند به تهران و آن روز های دلخراش پس از 12، ژوئن 2009 (22 خرداد 1388).

کتاب، روایت صادقانه ای از یک داستان معمولی است: مرد جوانی به نام محسن عباسپور (نام واقعی او نیست)، که در هفته های پیش از رای گیری، از شخصیتی بی علاقه به عالم سیاست به فعال سیاسی بدل می شود، از نتیجه بدست آمده عصبانی شده، و به اعتراضات عظیم خیابانی می پیوندد، تا آن که توسط سرکوب گران گرفتار شده و در پیج و خم ناگفتنی از خشونت «ناپدید» می گردد.

قدرت و هولناکی روایت مرا به یاد «جهنم در مکانی بسیار کوچک» نوشته برنارد فال می اندازد.

من مولف کتاب را می شناسم، و او راضی شد تا هویت واقعی خانم مقدم را برای من آشکار کند. مولف کتاب شخصی قابل اعتماد، مطلع و سخت کوش است. پس از صحبت با مولف، جای هیچ تردید برای ام باقی نماند که وقایع بازگو شده در کتاب همگی آن طور که شرح داده شده، اتقاق افتاده اند.

جمهوری اسلامی محسن را خرد کرده، او را همچون شاخه نازکی شکسته است. او را مجبور ساختند تا نام دوستان «فتنه گر» خود را لو دهد. کابوس او با تجاوز جنسی به اوج می رسد:

«شکلی که آدم را برای فلک شدن می بندند، بسته شده بودم. مرد سنگین وزنی روی من زور می زد. "بیا! رای ات رو پس گرفتی."»

«او از شدت درد از هوش می رود. او مرده است.

«در سلولی دیگر، همه مانند اون هستند. این جا بر چشم کسی چشم بند نیست. کف زمین پر است از خون و مگس. آن ها روزی یک بار این بلا را سرشان می آورند، گاهی هم دوبار در روز.»

یکی از تکان دهنده ترین صحنه ها، زمانی است که پس از آزادی، محسن از مادر اش می خواهد تا او را به دکتر ببرد – «نه دکتر خانوادگی». دکتر که آزمایش هایی را ترتیب داده است، «در حالی که به عکس روی دیوار و پشت سر او نگاه می کند»، به خانم عباسپور که در حال گریه است، در مورد زخم های روده پسر ش توضیح می دهد و در مورد زخم های کمتر قابل رویت ای که در روح او ایجاد شده. موقع رفتن، دکتر می گوید، «خدا کمک تان کند، خانم عباسپور.»

توصیف شرم ناشی از آن، غیر قابل توصیف است. این یک معجزه است که محسن در این مورد صحبت کرد. از مولف کتاب پرسیدم چند نمونه دیگر از این نوع پرونده ها ممکن است وجود داشته باشد. پاسخ اش این بود، «صد ها، اگر نگویم هزاران». به جای کلمه عام وحشی گری، نوع کاملا خاصی از آن، توصیف کننده ماهیت جمهوری اسلامی ایران است.

به گفته مولف کتاب، «برای این کار دستورات خاص داده شده بود، هیچ عضو سپاه پاسداران بدون آن که به او اجازه داده شده باشد همچین کاری نمی کند.»

از 12 ژوئن بدین سو، آرمان گرایان و واقع گرایان آمریکائی موضوع بحثی بر سر این روز ایرانی پیدا کرده اند. واقع گرایان جنبش سبز را رد کرده، دزدی انتخابات را افسانه خوانده، و از اوباما رئیس جمهور کشور، می خواهند که نگرانی های حقوق بشر را کنار گذاشته و روابط با تهران را با در نظر گرفتن منافع آمریکا بهبود ببخشد.

آرمان گرایان، بارانی تازه از خشم و غضب بر سر احمدی نژاد فرود آورده، بانگ سرنگونی او سرداده و از اوباما خواسته اند تا توسعه روابط را کنار گذارد و از موسوی پشتیبانی کند.

هر دوی این گروه ها در اشتباه اند. من با یکی از دیپلومات های سابق آمریکا در ایران، در مورد کتاب «مرگ بر دیکتاتور» و تجاوز به محسن صحبت کردم. او در پاسخ گفت «آه بله، این یکی از روش های قدیمی ساواک بود.»  ساواک پلیس مخفی بی رحم شاه ایران بود.

اگر فکر می کنید ایران برای ابد محکوم نشده تا از سلطنت به سرکوب مذهبی تن دهد، و تلاش صد ساله آن برای گسترش کثرت گرائی را خاموش شدنی نمی دانید، از بد رفتاری ها و تجاوزات انتقاد کنید اما به دنبال تعامل هم باشید زیرا انزوا، تنها در خدمت سوداگران ترس است. از روحیه مطمئن آرمان گرائی و واقع گرائی بپرهیزید تا به بخش خاکستری میانی برسیم زیرا آنجا است، که کار ها رو به راه خواهد شد.

ایران اکنون ضعیف تر از پیش ار انتخابات است. علاقه دوباره آن به گفتگوهای غیرمستقیم ترک – برزیلی، ارزش ملاحظات شکاکانه ای را دارد. البته اگر فکر می کنید که محسن – به نام خداوند بخشنده مهربان – شایسته آن است که آینده ای داشته باشد.


منبع: راجر کوهن - نیویورک تایمز


http://www.nytimes.com/2010/05/28/opinion/28iht-edcohen.html?partner=rssnyt&emc=rss

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

به ما گفته اند شکایت فایده ای ندارد، دیه بگیرید

به ما گفته اند شکایت فایده ای ندارد، دیه بگیرید
روز ۲۵ خرداد روز کشته شدن محرم ،در قطعه ۵۶ بهشت زهرا برای محرم سالگرد می گیرم و از همه می خواهم که برای پاسداشت یاد شهدای جنبش سبز در این مراسم شرکت کنند
خانواده محرم چگینی از شهیدان 25 خرداد

جرس:از خانواده شهید محرم چگینی خواسته شده تا شکایت خود را پس بگیرند و چاره ای جز رضایت دادن و گرفتن دیه ندارند.
به گزارش خبرنگار" رای ما کجاست " معصومه چگینی، همسر شهید محرم چگینی که برای دومین بار شکایت خود را به دادسرا برده بود با این جملات مواجه شد که شما چاره ای جز رضایت دادن ندارید.

محرم چگینی ۳۴ ساله از قربانیان روز ۲۵ خرداد است. او در روز تجمع سکوت ۲۵ خرداد مقابل پایگاه بسیج مقداد در خیابان آزادی با شلیک گلوله از پای درآمد. در روز ۲۵ خرداد محرم وقتی داشت به سمتی که گلوله ها از پایگاه بسیج شلیک می شد نگاه می کرد ؛ گلوله یک راست به گونه او برخورد می کند و از پشت سرش خارج می شود. از آنجا که سر محرم به سمت بالا بوده تیر بعد از خارج شدن از پشت سرش به کتفش فرو می رود.
جسد محرم چگینی هفت روز بعد از مرگش در فاز چهار شهرک اندیشه در اطراف تهران پیدا می شود.
خانواده چگینی به محض دریافت جسد محرم از پزشک قانونی شهرک اندیشه،به دادگاه شکایت می کنند اما کسی پاسخگوی این شکایت نبود. آنها می خواستند بدانند قاتل محرم چگینی چه کسی است.
معصومه می گوید:"همان روز دریافت جسد شوهرم، شکایتم را روی پرونده اش نوشتم .بعد از گذشت یازده ماه هنوز کسی پاسخگونیست .مدتی دیدم کسی پاسخگو نیست دوباره شکایتم را مطرح کرده ام.چند روز پیش به دادسرای سه راه آذری رفتم و دوباره شکایت کردم اما انها به من گفتند شما تنها نیستید و چهار پنج نفر دیگر هستند که وضعیتی مشابه شما دارند .
معصومه چگینی می گوید که در دادسرا کسی که خود را قاضی روشن معرفی کرده به او گفته که قرار بوده این پرونده ها مخفی بماند اما چون مخفی نمانده چاره ای نیست جز اینکه شما رضایت بدهید و دیه بگیرید.
معصومه که دوباره بغض گلویش را فشرده و به سختی از همسر شهیدش حرف می زند دوباره خواسته اش را مطرح می کند:"من تا آخرین مرحله می ایستم که بدانم قاتل شوهرم کیست. من دیه نمی خواهم. حتی در شکایتم هم نوشتم که چرا شوهرم که در خیابان آزادی کشته شده اما باید جسدش درشهرک اندیشه پیدا شود . "
معصومه باور دارد که گرفتن دیه باعث مختومه شدن پرونده شوهرش می شود و او این را نمی خواهد:" من نمی خواهم با گرفتن دیه همه چیز تمام شود و ندانم قاتل شوهرم کیست؟ آیا دیه می تواند جای شوهرم را بگیرد؟ حتی حرف پدر محرم هم همین است. محرم به خیابان رفت تا مثل میلیون ها نفر دیگراعتراض کند و بگوید رای اش کجاست و آیا تاوانش مرگ است؟ "
او از آروزهای بر بادرفته همسرش می گوید اینکه قرار بود با هم زیر سقف کوچک شان در جنوب شهر تهران فرزندی به دنیا بیاورند و مسافرت کنند و زندگی آرامی داشته باشند :" جای آن آرمشی که قرار بود داشته باشم سکوت این خانه را فرا گرفته است. یک زن تنها و بدون هیچ سرپناهی از صبح تا شب به در و دیوارهای خانه زل می زنم و لحظه ی تیر خوردن محرم را که ذهنم حک شده به یاد می آورم. از این سرنوشت ناراحتم اما امیدوارم خون محرم و سایر شهدای جنبش سبز پایمال نشود ."
معصومه چگینی در آستانه اولین سالگرد شهادت همسرش قصد برگزاری مراسمی در بهشت زهرا را دارد:" روز ۲۵ خرداد روز کشته شدن محرم ،در قطعه ۵۶ بهشت زهرا برای محرم سالگرد می گیرم و از همه می خواهم که برای پاسداشت یاد شهدای جنبش سبز در این مراسم شرکت کنند."

--

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

نظریه تکامل و احمدی نژاد گرائی

اگر به داروینیسم و نظریه تکامل او اعتقاد نداشته باشید با خواندن این داستان در مورد احمدی نژاد گرائی، اعتقادتان راسخ خواهد شد.

 

داروین می گوید «با هوش ترین، یا قوی ترین جانور نیست که باقی می ماند، بلکه وفق پذیر ترین آنان است که می ماند»

 

معنی این جمله آن است که هرچه باهوش یا قوی باشید، اگر نتوانید خود را با شرایط موجود وفق دهید چرخه زندگی شما را به در خواهد انداخت.

 

در سی سال گذشته این نظریه به طرزی عجیب در ایران به آزمایش گذاشته شده و امروزه نتایج عجیب تری به بار آورده.

 

پدیده ای به نام احمدی نژاد گرائی، یا همانطور که خود اش می گوید دنیا رو به احمدی نژادی شدن دارد.

 

 

حدود 30 سال پیش، زمان پیروزی انقلاب اسلامی، عده زیادی از مردم ایران به اجبار زمانه کشور را به قصد مهاجرت ترک کردند. از تعداد دقیق این افراد آماری در دست نیست، اما تخمین ها، عدد آن را میان 3 تا 5 میلیون نفر، از جمعیت کشوری 30 میلیون نفری بر آورد می کند.

 

3 تا 5 میلیون نفر افراد تحصیل کرده، دنیا دیده و کسانی که در مشاغل مختلف علمی، اداری و نظامی در راس هرم پیشرفت و قدرت مملکت قرار داشتند.

 

همان ها که امروزه مشابه شان را نخبگان مملکت می نامند. کشته های جنگ و کسانی که در طول جنگ از کشور رفتند را هم به این آمار اضافه کنید تا ببینید چه میزان از فرهیختگان این کشور در دوره زمان بسیار کوتاهی از بین رفته اند.

 

به زبان دیگر، کشوری نوپا و در حال توسعه 1/6 از افراد خود را که اتفاقا فرهیخته ترین آن ها بودند را از دست داد. و به صورت خودکار سطح علم و فرهنگ را تا حد زیادی کاهش داد.

 

می توان گفت که جمعیت فرهیختگان کشور به نفع انسان های کمتر تحصیل کرده و از نظر فرهنگی کمتر توسعه یافته کاهش یافته، یا جمعیت انسان های عامی کشور نسبت به فرهیختگان افزایش یافت.

 

از سوی دیگر، با تشویق مقامات مذهبی ایران، زاد و ولد افزایش یافت، به بچه های اضافه، کوپن اضافه می دادند و در نماز جمعه تبلیغ می کردند که جمعیت مسلمانان باید افزایش یابد.

 

مردم نیز اجابت کردند و در کمتر از 15 سال جمعیت کشور دو برابر شد.

 

اما چه کسانی بودند که همت مضاعف نشان دادند و دعوت به ازدیاد جمعیت مسلمانان را با جان و دل پذیرفتند؟ آیا اینان از فرهیخته ترین مردم بودند؟

 

البته که پاسخ به چنین پرسشی منفی است. کسانی که از نظر فرهنگی در پائین ترین سطوح جامعه هستند (هر چند که به دلائل مختلف ممکن است از نظر اقتصادی چنین نباشد) هر چه توانستند ایرانی نوجوان تولید کردند.

 

همان ها که امروزه علاف های خیابان های کشور را تشکیل می دهند.

 

و باز هم البته که وجود دانشگاه آزاد و مدارس غیر انتفاعی و ... باعث شد عده ای از این افراد با دانش و فرهنگ آشنا شوند، خود به نخبگان نسل جدید بدل گردند اما سیر تکامل کماکان ادامه دارد.

 

زندان، سرکوب جنبش های دانشجوئی، دزدیدن رای مردم از پای صندوق رای، بستن روزنامه ها، توقیف مطبوعات، محدودیت چاپ و نشر و تولید فیلم و موسیقی و هنر، گیر دادن به انسان هایی که در خیابان مشغول راه رفتن هستند، محدودیت کار رستوران ها، و کافی شاپ ها و کافی نت ها و سخت تر کردن هر چیزی که رنگی از زندگی در آن باشد.

 

همه اینها زندگی را بر هر انسان سالمی تنگ می کند و خوب هم نتیجه می دهد، سیر جدید مهاجرت و باز هم فرار مغز ها به خارج.

 

این یعنی کمتر شدن هرچه بیشتری جمعیت انسان های فرهیخته در کشور و ازدیاد هرچه بیشتری پاچه خوار ها، دلال ها و رانندگان بد.

یعنی بالا رفتن نرخ بیکارگان، تصادف های رانندگی، دزدی و غارت، بالا رفتن رشوه و دروغ.

 

حال که احمدی نژاد گرائی در کشور رو به گسترش دارد، خود او هم رئیس جمهوری اش را تمدید کرده، می ماند بقای نژاد احمدی نژادی ها.

 

نژادی از انسان های فرومایه و بی سواد، که با هر روش برای بقای نسل خود و نابودی دیگر گونه های بشری تلاش می کنند.

 

همین است که رئیس جمهور شان در همه جا تبلیغ می کند که چرا می گوئید دو بچه کافی است!

 

کار و تلاش را مضاعف کنید و همت را زیاد. بچه درست کنید که نژاد احمدی نژادی ها زیاد شوند.

 

و اینجاست که انسان پی می برد که چرا داروینیست ها معتقدند نسل فیل های جهان با تمام عظمت و زیبائی شان ممکن است به راحتی منقرض شود در حالی که سوسک ها و پشه ها همیشه می مانند.

 

آنها که زاد و ولد زیاد دارند هرچه کشته دهند باز هم کسانی را دارد که راه شان را ادامه دهند اما آنان که بر وقار و عظمت خود استوار اند را می توان به سادگی نابود کرد و به فراموشی سپرد.

 

گاه بعضی ها فکر می کنند که نظریه تکامل به این معنی است که جانواران همیشه رو به کامل شدن دارند، اما این، تنها از ترجمه غلط فارسی آن بر می آید.

 

نظریه تکامل می گوید گونه های جانوری خود را برای تطبیق با وضع موجود تغییر می دهند (آن هم در طول نسل های متوالی)، اگر نتوانند، از بین خواهند رفت.

 

ما انسانیم و می توانیم روند تکامل را تغییر دهیم، ما می توانیم دانش و فرهنگ و فرهیختگی را در کشور پراکنده کنیم، نگذارید نژاد احمدی نژادی ها همچون غده ای سرطانی کشور را در خود فرو بعلد.

 

نگذارید همچون دایناسور ها، و ماموت ها نسل انسان های فرهیخته در این کشور به تاریخ سپرده شود. کشوری شود در دست رای دزدان و مال خواران.

 

این سرزمین مال آن ها نیست!

 

ما می توانیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

احمدی نژاد :در ایران هیچ‌کس به دلیل مخالفت در زندان نیست

احمدی نژاد :در ایران هیچ‌کس به دلیل مخالفت در زندان نیست
تمام رقبای من آزاد هستند و تندترین حرف‌ها را علیه من می‌زنند!
محمود احمدی‌نژاد، جمهوری اسلامی را «آزاد‌ترین» جمهوری دنیا معرفی کرد و نشانه آن را انتخاب خود به عنوان «رئیس جمهوری دهم ایران» دانست.
احمدی‌نژاد در مصاحبه اختصاصی با شبکه تلویزیونی «آر‌تی‌ال» آلمان گفت: «من نه حزب دارم، نه پول و نه قدرت. مردم من را انتخاب کردند، چون تصمیم مردم این بود.»
به گفته وی، تفاوت جمهوری در ایران، با جمهوری‌های اروپایی در این است که در ایران، «واقعا مردم حاکم هستند و در اروپا و آمریکا پول، حزب و تبلیغات.»
به گزارش رادیو زمانه، احمدی‌نژاد در پاسخ به پرسش خبرنگار تلویزیون «آر‌تی‌ال» آلمان درباره زندانی بودن مخالفان دولت گفت: «در ایران هیچ‌کس به دلیل مخالفت در زندان نیست.»
وی ادعا کرد: «امروز تمام رقبای من آزاد هستند و تندترین حرف‌ها را هم علیه من می‌زنند و کسی با آنها کاری ندارد.»
رئیس دولت دهم ادامه داد: «رسانه‌ها در ایران آزادند و انتقادات خود را آزادانه مطرح می‌کنند. البته اگر کسی از آنها شکایت کند، دادگاه رسیدگی می‌کند.»
به گفته احمدی‌نژاد، «در ایران انتخابات را مردم برگزار می‌کنند، مردم نظارت می‌کنند و خودشان هم از نتیجه انتخابات مراقبت می‌کنند، یعنی همه مراحل انتخابات مردمی است.»
وی همچنین در مورد کشته شدن ندا آقاسلطان در جریان ناآرامی‌های پس از انتخابات اظهار داشت: «کشته شدن وی یک طراحی از قبل بود. خانم ندا آقاسلطان، قربانی توطئه علیه ملت ایران شد.»
احمدی‌نژاد افزود: «آن خانم، اصلاً در هیچ تظاهراتی حضور نداشت. در یک محله فرعی در حال حرکت بود که در شرایط مشکوکی به قتل رسید. کشته شدن وی یک سناریو بود که عیناً در ونزوئلا هم تکرار شده است.»
رئیس دولت دهم در پایان، با انتقاد از رسانه‌های خارجی در خصوص نحوه انعکاس مرگ ندا آقاسلطان، خطاب به مدیران این شبکه‌ها گفت: «ممکن است با دروغ بتوان مدت کوتاهی بر دنیا حکومت کرد، اما لشکر راستی خواهد آمد و همه دروغ‌ها را به تاریخ می‌فرستد.»

نامه چهارم نوری زاد از زندان اوین به رهبری

نامه چهارم محمد نوری زاد از زندان اوین به رهبری جمهوری اسلامی


شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی بینم.


من با همه ی اطمینانی که سابقاً در جانبداری از شما می نوشتم، اکنون نیز در جانبداری از شما می نویسم: ما، به روزهای پایانی فرصت آزمون خویش رسیده ایم. روزهایی که دست تقدیر، سنتهای ناب و حتمی خدای متعال، ما را از گردونه ی امتحان به در می برد. امتحانی که در این سی سال فرصت، جز خراش و خرابی با ما نبوده است. ما و شما؛ مردم خویش را از دست داده ایم. اگر سکوت و آرامشی در آنان می بینید به ضرب زور و اسلحه است/ برخلاف ظاهر تلخ نوشته ام، با صدای بلند و آوازی که همه ی هستی را درنوردد اعلام میدارم که: ما شما را دوست داریم و به پایان خوب سرنوشت شما سخت علاقه مندیم. مرا و ما را باور کنید. حتی در خیال احتمال دهید که ما درست میگوییم. این احتمال هیچ هزینه ای برای شما ندارد. در خیال خود باور کنید که دوستان خوب شما، فراتر از شما، و در صنفی که انگ دشمن بر پیشانی آحادش خورده است، غم شما را میخورند و مضطربانه علاقمند درخششِ نابِ شما در این روزهای پایانی آزمون الهیاند

کلمه: محمد نوری زاد جهادگر و مستند ساز آزاده که بیش از ۱۲۰ روز است که به علت چند نامه انتقادی و دلسوزانه و نیز انتقاد از ریس قوه قضاییه در زندان به سر می برد در نامه ای مشفقانه از زندان اوین دغدغه های خود را برای نظام و انقلاب و کشور با رهبر انقلاب در میان گذاشته است.

متن نامه که در اختیار"کلمه" قرار گرفته است به شرح زیر است:

به نام خالق آزادی

سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران

این روزها، نزدیک به چهار ماه است که به خاطر نگارش نامه به حضرتعالی در زندانم. شصت وهشت روز از این مدت را در زندان انفرادی به سربرده ام. توسط بازجوهای خود مورد اهانت و ضرب و شتم قرار گرفته ام. درهمه ی این احوال، از جنابعالی به عنوان رهبری فهیم و آگاه اسم برده ام. که اگر قرار باشد تغییری در اوضاع کشور رخ دهد، این تغییر از ناحیه ی شما بسیار شدنی تر و پایدارتر خواهد بود. من شخصاً امیدی به نقش آفرینی سایر افراد و دستگاههای کشور ندارم. شما را از نزدیک می شناسم. به روح بلند شما واقفم. شما نیز نیک و از نزدیک مرا میشناسید.

در این ماههای زندان از آنچه در بیرون گذشت بی خبر بودم، اما در دیدار کوتاهی که فقط یکبار، گذرا، با خانواده ی خویش داشته ام، دانستم که در غیاب من آقای مهندس موسوی و حجج الاسلام خاتمی و کروبی با خانواده ی من دیدار کرده اند. نمیدانم چرا، اما بسیار دوست میداشتم خود شما نیز با آن بزرگواری که از شما سراغ دارم، به دیدار خانواده ام قدم رنجه می فرمودید، به آنها دلداری می دادید و به آنان می فرمودید که: فلانی -نوری زاد- درست در روزهای بحرانی، با برنامه های تلویزیونی اش، با نوشته هایش، برای منِ رهبر که در معرض تهاجمات طوفانی این و آن قرار گرفته بودم، به میان آمد و از من سخت جانبداری کرد. امروز او در زندان است؛ به خاطر انتقاد از من! او باید در زندان ادب شود. همسر و فرزندانش توسط بازجوهای بیسواد و بی ادب و تندخو به ناسزا گرفته شوند و خود او به تلخ ترین شکل ممکن به ورطه ی تهدید و تحقیر و ضرب و شتم درافتد. اما این دلیل نمیشود که منِ رهبر قدر زحمت های پیشین او را ندانم و به خانواده اش سر نزنم. یا اگر خود به دیدار آنان نروم، نماینده ام را نیز به این منظور به سراغشان نفرستم.

رهبر گرامی، چشم انتظاری خانواده ی من، برای تماشای جمال مبارک شما و رویت نماینده ی شما به جایی نرسید. لابد؛ در این گردونه، آدمها، تاریخ مصرف دارند. که اگر به سر رسیدند، مثل دستمال آلوده، باید به دور انداخته شوند. اما گرایش من و امثال من به شما، گرایش به شخص خامنه ای نبوده و نیست. ما، در جمال اندیشه های شما، افق های گمشدهی آرزوهای شریف مردم خویش و مردم جهان را می دیدیم. یادم هست این اواخر، وقتی تلاش کردم به دیدار شما بیایم و آقای حسین محمدی -از دفتر شما- ماهها مرا به امروز و فردا وعده می داد، در نامه ای به او نوشتم: من از خود خامنه ای، به خدای خامنه ای پناه می برم! و دیگر سراغی از شما نگرفتم. و شما نیز! چرا که دانستم شما از محاصره ی آدمهای جاهل، از تماشای افق آرزوهای مردم باز مانده اید. من میخواستم در آن ملاقاتهای احتمالی، همین نگرانیها را با شما بگویم. اما گویا محاصره کنندگان شما از صراحت سخن من و از اندیشهی من آگاه بودند. همین آقای حسین محمدی، بعد از دیدار اعضای انجمن قلم با حضرتعالی، که حقیر نیز یکی از آنان بود، به من گفت: آقای نوری زاد، من، قربه الی الله از شما میترسم. ترس او، از همان نشست پا گرفته بود که من، بی ملاحظه راجع به اعتیاد گسترده مردم و جوانان به مواد مخدر و آشوبی که در ساختار اجتماعی شهرهای کوچک و بزرگمان درافتاده به آشنا سخن گفتم.

اکنون اما چرا از زندان برای شما نامه مینویسم؟ برای اینکه هنوز ناباورانه، به شما، آری به شخص شما، امید بسته ام. باورم بر این است که: شما مگر برای این انشقاق بزرگ مردمان چاره ای بیندیشید. شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نم یبینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه ی سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچگاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه ی چه کنم های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی دانم امسال را سال چه نامیده اید. شنیده ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نامگذاری، نشان میدهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم میشدید.

اگر کوشش و تلاش برای شما مهم است، از انرژی آن در آشتی ملی باید بهره ببرید.

رهبر گرامی، میدانم سخنان ناگوار من چه بسا تلخ و آشوبنده باشد. اما بیایید سخن تلخ و صادقانه مرا، بر شیرینی سخن چاپلوسانه ی کسانیکه شما را احاطه کرده اند، ترجیح دهید. جامعه ی ما، در جوار یک انفجار بزرگ است. دیگ جوشانیست که ما به خاطر آزار از خروج پرسروصدای بخار آن، چوب کبریتی در سوپاپ آن فرو کرده ایم. من با همه ی اطمینانی که سابقاً در جانبداری از شما مینوشتم، اکنون نیز در جانبداری از شما مینویسم: ما، به روزهای پایانی فرصت آزمون خویش رسیده ایم. روزهایی که دست تقدیر، سنتهای ناب و حتمی خدای متعال، ما را از گردونه ی امتحان به در می برد. امتحانی که در این سی سال فرصت، جز خراش و خرابی با ما نبوده است. ما و شما؛ مردم خویش را از دست داده ایم. اگر سکوت و آرامشی در آنان میبینید به ضرب زور و اسلحه است. اگر باور ندارید به یک آزمون خیالی تن در دهید. به دو کشور ایران و مثلاً سوئد یا کانادا یا حتی مالزی اعلام میکنیم که مردم این دو کشور، یک روز، فقط یک روز پلیس و بسیج و اسلحه ای بر سر نخواهندداشت و آزادند که هرچه میخواهند انجام دهند. فقط طی یک روز. تصور میکنید در پایان این یک روز؛ کشور ما و شما چگونه خواهد بود؟ و کشورهای دیگرچطور؟ قصد من از این مقایسه، مجیزگویی از غرب یا سایر کشورها نیست. بلکه میخواهم به شکنندگی آرامش و سکوت دروغین جامعهی خویش اشاره کنم.

رهبر عزیز! من و بسیاری، هنوز دوستدار شما و سرنوشت کشور خویشیم. به رهبری شما بر مقدرات کشور ایمان داریم. ما دوست داریم با رهبری شما به افقهای مبارک دست ببریم. اما شما ظاهراً این اشتیاق را طالب نیستید. بعضاً مشاوران و دوستان ناآگاهی شما را در محاصره ی خود گرفته اند، به شما اطلاعات و آمار نادرست میدهند. و از زبان شما سخن غیرواقع برمی آورند. دوستانی همچون آقای شریعتمداری کیهان، که اطمینان دارم آنگاه که همه از اطراف شما پراکنده شدند و شما و او در یک جزیره تنهایی تنها ماندید، او درجانبداری غلیظ از شما، به مخالفت با خود شما برخواهد خواست!

برخلاف ظاهر تلخ نوشته ام، با صدای بلند و آوازی که همه ی هستی را درنوردد اعلام میدارم که: ما شما را دوست داریم و به پایان خوب سرنوشت شما سخت علاقهمندیم. مرا و ما را باور کنید. حتی در خیال احتمال دهید که ما درست میگوییم. این احتمال هیچ هزینهای برای شما ندارد. در خیال خود باور کنید که دوستان خوب شما، فراتر از شما، و در صنفی که انگ دشمن بر پیشانی آحادش خورده است، غم شما را میخورند و مضطربانه علاقمند درخششِ نابِ شما در این روزهای پایانی آزمون الهیاند و با شجاعت تمام، شجاعتی که من شخصاً در شما باور دارم، امسال را سال آشتی ملی اعلام کنید و از ملامت هر ملامتگری نهراسید. که خدا شما و ما را کفایت میکند. خدایی که دست خود و دست مردم را در دست شما می نهد. یاعلی!

فرزند شما: محمد نوری زاد. اوین بند۲۴۰- سلول۵۷



۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

دولت ایران همچنان 'خط فقر' را اعلام نمی‌کند

دولت ایران همچنان 'خط فقر' را اعلام نمی‌کند

عبدالرضا شیخ‌الاسلامی، وزیر کار دولت جمهوری اسلامی ایران، گفت که اطلاعی از اندازه "خط فقر" در ایران ندارد.

آقای شیخ‌الاسلامی امروز ۱۳ فروردین (۲ آوریل) در مصاحبه با خبرگزاری ایلنا، در پاسخ به این پرسش که فاصله خط فقر با حداقل دستمزد کارگران چقدر است، گفت: "‌نمی‌دانم خط فقر چقدر است، اگر میزان خط فقر را از حداقل دستمزد کم کنیم، فاصله آن به دست خواهد آمد".

اظهارات وزیر کار در حالی منتشر می شود که از زمان روی کار آمدن محمود احمدی نژاد، با وجود اظهار نظرهای پراکنده برخی مسئولان و دستگاه های اجرایی در مورد تعداد فقرا در ایران، وزرای دولت از اعلام علنی خط فقر خودداری کرده اند.

مطابق ماده ۹۵ قانون برنامه چهارم توسعه، که اجرای آن از سال ۱۳۸۴ آغاز و تا سال ۱۳۸۸ ادامه داشت، دولت مکلف بود با تعیین خط فقر، کلیه خانواده های زیر "خط فقر مطلق" را تا پایان سال دوم برنامه تحت پوشش حمایتی قرار دهد.

برای فقر مطلق تعریف های مختلفی وجود دارد، اما یکی از رایج ترین تعاریف آن، ناتوانی از مصرف حداقل میزان کالری لازم در شبانه روز، فارغ از کیفیت غذای مصرفی است.

اعلام خط فقر 'در صورت صلاحدید'

در دی ماه ۱۳۸۶، عبدالرضا مصری وزیر سابق رفاه در یک مصاحبه تلویزیونی تاکید کرد که در ایران هیچ کسی زیر "خط فقر مطلق" قرار ندارد.

یک سال بعد، در بهمن ۱۳۸۷، محمد مدد رئیس وقت مرکز آمار ایران، از ابلاغ "عدد واقعی" خط فقر از سوی آن مرکز به وزارت رفاه خبر داد، اما در مورد بزرگی عدد، به این توضیح بسنده کرد که "این وظیفه وزارت رفاه است و اگر آنها صلاح بدانند خودشان اعلام می کنند."

چند ماه بعد، در مرداد ماه ۱۳۸۷، فصلنامه "آمار اقتصادی" که توسط بانک مرکزی منتشر می شود، با استناد به آمار اداره تحقیقات و مطالعات آماری بانک مرکزی، تعداد افراد زیر خط فقر در جامعه ایران را معادل ۱۴ میلیون نفر برآورد کرد.

حسین راغفر، استاد دانشگاه و تدوینگر "نقشه جغرافیایی فقر در کشور"، در خرداد ماه ۱۳۸۷ در یک ارزیابی غیردولتی، تعداد افراد زیر خط فقر در ایران را بین ۲۹ تا ۳۲ درصد تخمین زد.

خط فقر "محرمانه" است

مسئولان اجرایی، تا کنون در مورد دلایل اعلام نکردن رسمی خط فقر در ایران، دلایل مختلفی را ذکر کرده اند.

در دی ماه ۱۳۸۶، عبدالرضا مصری وزیر سابق رفاه، خط فقر را جزو اطلاعات محرمانه تلقی کرد که تنها به "مراجع رسمی" ارائه می شود و افزود: "این ‌که به مردم بگوییم اگر [مثلا] ۳۰۰ هزار تومان حقوق بگیرید، فقیر هستید، به‌جز آن‌که از نظر روانی برای آن‌ها ایجاد مساله می‌کند، چه فایده‌ای دارد؟"

صادق محصولی وزیر فعلی رفاه، در بهمن ماه گذشته در توضیح عدم اعلام رسمی خط فقر، دلیل متفاوتی را ذکر کرد و اظهار داشت که به عقیده او هیچ کدام از آمارهایی که درمورد خط فقر اعلام می شود، "کارشناسی نیست".

کمتر از یک ماه بعد، معاون آقای محصولی، حسنعلی ضیایی، اظهار داشت: "یک عده دنبال مسائل سیاسی و مشکلات خودشان هستند و برای آنکه حرفی برای زدن داشته باشند دائم صحبت از خط فقر در کشور می‌کنند."

در اظهار نظری دیگر در همین مورد، در شهریور ماه گذشته محمود احمدی نژاد در پاسخ به سوال خبرنگاری که دلیل عدم اعلام خط فقر را جویا شد، گفت: "خط فقر از این سرکاری‌هاست؛ خط فقر یک چیز نوسانی است؛ بستگی دارد شما خط فقر را چه چیز تعریف کنید، می‌شود خط فقر."

البته آقای احمدی نژاد در آبان ماه ۱۳۸۷ در مراسم افتتاحیه دومین اجلاس اتحادیه رادیو و تلویزیون های اسلامی گفته بود: "ما ناراحت هستیم از اینکه ۸۰ میلیون انسان در آمریکا زیر خط فقر زندگی می کنند."

از دست ندهیدhttp://www.bbc.co.uk/go/wsy/pub/email/ft/-/persian/iran/2010/04/100402_l39_povertyline_labourministry.shtml